آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

آرشام کوچولو

اولین غذا خوردن پسری

عزیزم دیروز یعنی 3 مرداد رفتیم دکتر  برای چکاپ ماهانه. خدا را شکر همه چیز عالی بود و دکتر گفت میتونیم غذا خوردن آقای گل را شروع کنیم. اینقدر خوشحال شدم که نگو .امروز هم اولین غذا را خوردی که با سرلاک برنج شروع کردم. عاشق غذا خوردنی. ببین عکس غذا خوردنت را: تازه دیگه دوربین را کاملا میشناسی و تا میارمش زل میزنی تو دوربین و به هیچ چیز توجه نمیکنی   اینم فرنی پسری ...
4 مرداد 1391

واکسن 4 ماهگی گل پسری

عزیزکم سلام به روی ماهت آقای گل من ، بله آقای گل من . آخه شما دیگه مردی شدی برای خودت 4 ماهت تموم شده و وارد 5 ماه شدی و صبح( اول مرداد) با بابایی رفتیم واکسنت را زدیم اینقدر آقا بودی فقط وقت آمپول زدن یکم گربیه کردی تا رفتی تو بغل بابایی آروم شدی. وزن آخر 4 ماهگی : 6650 قد آخر 4 ماهگی : 64 فدات بشم اینقدر امروز آروم بودی . واکسن 2 ماهگی یکم بیحالت کرده بود اما این واکسن برات خیلی خوب بود و مثل همیشه میخواستی بازی کنی . ای پسر شیطون عکس ها را گذاشتم ادامه مطلب این عکس برای قبل .اکسن روبروی مرکز:  اینم برای بعد از ظهر واکسنت: میبینی همیشه میخوای شیطونی کنی ...
1 مرداد 1391

نمایشگاه ارگانیک و رستوران

سلام پسر گلم داری روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشی عزیز دل مامان امروز (جمعه) صبح با بابایی رفتیم نمایشگاه محصولات ارگانیک و شما برای دومین بار به نمایشگاه رفتی. بعد از کلی گشتن ظهر شد و ما هم تصمیم گرفتیم بریم رستوران و نهار بخوریم. جلوی رستوران تو ماشین به شما کامل شیر دادم که اول پسر کوچولوم سیر باشه 15 دقیقه ای تو ماشین نشستیم و بعد از اینکه شما غذاتو خوردی رفتیم داخل رستوران (نائب) اونجا قشنگ تو کریرت آروم نشستی و بهمون میخندیدی و با کوچکترین بازی میخندیدی تا اینکه غذا را آوردن. به محض آوردن غذا و اینکه شما دیدی ما غذا میخوریم و به شما توجه نمیکنیم شروع کردی به گریه و نق نق و تا بغلت میکردیم آروم میشدی. خلاصه امروز نهار را من و باب...
30 تير 1391

مدل های مختلف خواب زندگی من

عزیزم میخوام عکس های خوابیدنت را بذارم از روزی که به دنیا اومدی تا الان که دو روز دیگه 4 ماهت تموم میشه و وارد 5 ماهگی میشی. ببین چقدر هم خودت وهم خوابیدنت فرق کرده عزیز دلم   عکس ها تو ادامه مطلبه دوستای گلم اول از همه ماه اول:   تو بیمارستان و روز تولدت  اینم بقیه عکسهای ماه اول زندگیت عزیزم چقدر ملوس و ناز خوابیدی فدات بشم اینجا زردیت خیلی بالا بود. وای چه روزای بدی بود.   ماه دوم :      میبینی چقدر تغییر کردی عزیزم حالا بقیه را ببین ماه سوم : تفکر در خواب   فئای خندت بشم داری خواب...
29 تير 1391

مهمونی خونه عمه نسرین

سلام مامانم . عزیز دلم امروز قرار بود با هم برین خونه عمه نسرین مهمونی . دوست عمه نسرین و دختر و نوه اش هم قرار بود بیان. مامان با خاله زیبا و دخترشون خاله پگاه هم آشنا بود و دوست بودن . پسر گل خاله پگاه اسمش مهراد است و دقیقا 20 روز از شما کوچیک تره عزیزم . بله آقا کوچولوی من 21 فروزدین به دنیا اومده. قرار بود امروز شما دو تا کوچولوی ناز با هم آشنا بشین . صبح که از خواب بیدار شدی رفتی حمام و لباس قشنگ پوشیدی و رفتیم اونجا تو ماشین هم آروم نشسته بودی انگار میدونستی که مامان داره رانندگی میکنه و مثل همیشه تو ماشین نمیتونه شما را بغل کنهو فدای پسر فهمیدم بشم. این عکس های شما دو تا گل.    اینم عکس حمام آقا پسر ...
26 تير 1391

دو روی سکه(گریه و خنده)

" پسرک ناز من، عیدی نو بهار من ، دوست ندارم اصلا گریه هاتو ببینم برای همین زیاد  از گریه هات یادگاری ندارم اما تا دلت بخواد از خنده های شیرینت یادگاری دارم عزیز دلم. امیدوارم زندگی هم به تو به همین زیبایی بخنده . "   ...
22 تير 1391

اولین عروسی آرشام من

عزیزم 15 تیر ماه بود که شما برای اولین بار رفتی عروسی البته وقتی تو دل مامان بودی 2 بار رفتی عروسی اما این بار خودت با پاهای کوچولوی نازت رفتی عروسی. فدات بشم اینقدر آروم بودی که نگو . همه میومدن میدیدنت و باهات بازی میکردن و شما مثل یک آقا بودی. کلی با مامان و بابا عکس انداختی. یکم هم اونجا خوابیدی اما اون همه صدا و آدم برات یکم عجیب بود. تازه با مامان هم رقصیدی.  قربونت برم ان شاالله یک روز حاضر بشم و بیام عروسی خودت عزیزکم    عکسها تو ادامه مطلب.... ...
29 تير 1391

4 ماهگی پسرم

عزیزم داره ماه چهارم زندگیشو پشت سر میذاره و داره واسه خودش مرد میشه. عزیزم شرمنده این ماه مامان یکم مهمون داشت و سرش حسابی شلوغ بود و نتونست زیاد از گل پسرش عکس بگیره آخه کلی مهمون داشتیم. میشه مامانو ببخشی؟؟؟؟؟؟؟؟ قول میدم از این به بعد برات کلی عکس بگیرم برای دیدن عکسهات باید بری ادامه مطلب اینجا گل پسرم آماده شده بریم مهمونی خونه عمو جون امیر   فدای نشستنت بشه مامان اینجا داره تلویزیون میبینه مامان چقدر عکس میگیری دارم کارتون میبینما ای بابا   فدای خوابیدنت بشه مامان. امروز  ( 18 تیر )برای اولین بار وقتی رو شکم شدی تونستی سرت را بلند کنی و مدت زمان ...
29 تير 1391

مسافرت به مشهد (87 روزگی )

عزیزم سلام . روز 25 خرداد با عمو مهدی و عمو عباس رفتیم مشهد . شما تو حرم خیلی آروم بودی اگر خواب بودی که هیچ اما وقتی هم که بیدار بودی خیلی آروم بودی عزیز دلم . حتی با هم تا توی حرم هم رفتیم و شما ضریح مقدسآقا را هم دیدی آخه بیدار بودی. عکس ها را میذارم تا ببینی چه مسافرتی بود و چه گل پسری بودی. اینچا صبح مسافرت بود اصل عکس ها تو ادامه مطلبه ینجا بغل بابایی تو پاساژ الماس شرق   تو اتاق خوابیدی عزیزم اما آماده برای بیرون رفتن.  تو صحن امام رضا روبروی حرم عزیزم اینجا رستوران سنتی هتل اینجا با مامان اومدی تو حرم اما زود اومدیم بیرون....
30 خرداد 1391